پس از رجوع به اداره كارگزيني وزارت دادگستري، دانستم كه هنوز موانع آزاردهنده‌اي بر سر راه دارم كه گذشتن از هر كدام مشقت ويژه خود را بر من تحميل مي‌كند. نخست آن كه معلوم شد در تهران محلي وجود ندارد و داوطلبان بايد به شهرستان‌ها بروند. اين مانع در شرايط آن روز سخت آزارم مي‌داد؛ چرا كه وابسته به خانواده بودم و تصور اين‌كه دور از شهر و ديار و خانواده‌ام زندگي كنم، آزار دهنده بود.

 وانگهي مادر، برادر و خواهر كوچكم به سرپرستي و همدمي‌من احتياج داشتند و رها كردن آنان برايم فاجعه بود. مانع ديگر آن كه اعلا‌ن شد، چون دولت بودجه كافي ندارد، داوطلبان بايد ضمن قراردادي تعهد دهند كه با داشتن رتبه قضايي از حقوق چهار اداري استفاده كنند. اين مبلغ با اضافه خارج از مركز آن 244 تومان مي‌شد و كفايت هزينه زندگي هيچ خانواده‌اي را نمي‌داد، چه رسد به هزينه اضافي دو بخش جداگانه و دور از هم.

اميد و انتظارم اين بود كه دادگستري براي شاگرد اول رشته قضايي امتيازي منظور كند؛

ولي همين كه موضوع را عنوان كردم، مأمور كارگزيني با تمسخر پاسخ داد كه اين بچه بازي‌ها تنها مخصوص مدرسه است و در كار اداري مؤثر نيست.

 وي با وقاحت گفت:اگر از نماينده يا وزيري توصيه شود، ممكن است كارساز باشد. بدين ترتيب، مفاد نخستين درسي كه وزارت فخيمه به داوطلب مسند قضا داد، اين بود كه «شايستگي ارزش نيست و تنها رابطه‌ها كارساز است.» دانستم كه يك بار انحلا‌ل براي اصلا‌ح ساختار عدالت‌خانه ما كافي نيست و سال‌هاي بسياري براي كار فرهنگي مداوم لا‌زم است تا خلق و خوي موسوم را تغيير دهد.

سرانجام مشورت‌هاي خانوادگي بدين جا رسيد كه سال رياضت را تحمل كنيم. مشهد مقدس را به عنوان محل كارآموزي برگزيدم و اين تصميم را همگي به فال نيك گرفتيم. ابلا‌غ تقرير نويسي شعبه اول دادگاه استان خراسان به امضاي لطفي، وزير دادگستري دولت مصدق در تاريخ چهارم بهمن‌ماه 1331 با رتبه چهار قضايي و حقوق چهار اداري صادر شد. به همراه مادرم به مشهد رفتيم و روز هفتم بهمن‌ماه 1331 در دادگستري مشهد به كار مشغول شدم.

مادرم يك هفته در مشهد ماند تا بتواند اتاقي با معرفي و پا درمياني يكي از دوستان در مشهد پيدا كند و آن را براي سكونت آماده نمايد مرا به خدا و امام رضا (ع) بسپرد و به تهران بازگردد تا سرپرستي برادر و خواهرم را_ كه به مدرسه مي‌رفتند_ بر عهده گيرد. من ماندم و تنهايي و غربت و يك دنيا اميد.

اتاق محل سكونتم پشت به قبله و در مدخل ورود به خانه بود و صاحب خانه در ساختمان شمالي سكونت داشت. وسيله گرم كردن نيز نداشتم. در شب‌هاي سرد زمستان مشهد ناچار بودم هر چه دارم بپوشم و لحاف‌ها و قاليچه اتاق را روي خود انبان كنم تا بتوانم از سرما نجات يابم و بخوابم. دو سه ماهي اين وضع ادامه داشت. من در غربت، سرما و نداري خود را به كار اداري سرگرم ساختم. با آمدن يكي از دوستانم به مشهد، دريچه‌اي به زندگي تازه باز شد و اندكي از سختي آن كاست. ابتدا او نيز به غريب خانه ما آمد؛ ولي بيش از يك ماه نگذشت كه طاقت نياورد و پيشنهاد كرد محل مستقلي را در محله‌اي دورتر از مركز شهر و به اشتراك اجاره كنيم. پيشنهاد او به سود هر دو ما بود. بي‌درنگ پذيرفتم. پس از جست وجو خانه‌اي در فلكه تقي‌آباد، كه آن روزها خارج از محدوده شهر و محصور در باغ‌ها و بيابان‌هاي خالي از سكنه بود، آماده پذيرايي ما شد. به محله نو رفتيم و زندگي آسوده‌تري را آغاز كرديم. دوست، همخانه و همكارم (آقاي احيايي) اهل كرمانشاه بود. به‌زودي يكي از خدمتكاران قديمي خانواده او كه لري پاكدل و بامزه بود و آشپزي هم مي‌دانست، به ما پيوست. زندگي آرام و صميمانه‌اي در كنار هم گذرانديم تا تابستان خانواده من از تهران و خانواده او از كرمانشاه به ما ملحق شدند. خانه رونقي تازه گرفت و دو خانواده، كه نقاط و منافع مشترك فراوان داشتند، با هم صميمي شدند.

نقل از كتاب زندگي من "  شرح زندگي استاد دكتر ناصر كاتوزيان "